تاریخ : دوشنبه 28 دی 1394 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : جودی .
بابالنگ دراز عزیزم سلام
زندگی سخت تر از آن چیزی بود که مادرم برایم تعریف کرده بود
کاش اخر قصه ی شنگول و منگول مادر بزغاله ها بچه هایش را پیدا نکرده بود
و شنل قرمزی از شکم گرگ زنده بیرون نمی امد
کاش لاقل یکی از بچه های خانوم بزه در شکم گرگ مرده بود و
شنل قرمزی قبل از عمل شکم گرگ اکسیژن به مغزش نمیرسید
 و عقب مانده شده بود
کاش سیندرلا به جای ازدواج با پسر شاه با کفاش محله ازدواج کرده بود
آن وقت تصور من از زندگی این نبود که آخر هر قصه ای به زیباترین و
 دلچسب ترین شکل ممکن تمام میشود
کاش وقتی زمین خوردم دست پدر بلندم نکرده بود
تا بفهمم همیشه کسی نیست که دستت را بگیرد  و بلندتت کند
چن روزیست دلم به حمام کهنه ای میماند در وسط شهری متروکه
که دل مردمانش از جنس قوطی های پلاستیکی است کج و کوله و کثیف!
خدایا شکرت که با تمام گناه های ریز و درشتمان با تمام بهانه و ها و 
غر زدن های الکی و شکایت های نا جوانمردانه مان به تو
باز تمام مهربانی لبخند میزنی و میگویی :

قالَ رَبّکُم اُدعونی اِستَجِب لَکُم!
.
.
.
دوستدار تو جودی!



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات